صفحه اصلی وبلاگ

  1. داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترين قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو يی اش را آغاز کرد.اما از آنجايی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصميم گرفت به تنهايی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دير وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينکه هوا تاريک تاريک شد.
    سياهی شب بر کوهها سايه افکنده بود وکوهنورد قادر به ديدن چيزی نبود . همه جا تاريک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمی ديد . در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندی به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سياهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه ی زمين او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقايع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند. ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزديک می ديد حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ، او را به شدت می کشد.
    ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگری نداشت جز اينکه فرياد بزند : خدايا کمکم کن ... ناگهان صدايی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
    - خدايا نجاتم بده
    - آیا يقين داری که می توانم تو را نجات دهم ؟
    - بله باور دارم که می توانی
    - پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن ...
    لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
    فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد يخ زده کوهنوردی پيدا شده ... در حالی که از طنابی آويزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...  منبع

  2. مرد جواني آخرين روزهاي دانشگاه را سپري مي كرد وبه زودي فارغ التحصيل مي شد.چندين ماه بودكه يك اتومبيل اسپورت بسيار زيبا چشمش را گرفته بود. از آنجايي كه مي دانست پدرش به راحتي قدرت خريد آن ماشين را دارد به او گفت كه داشتن اين اتومبيل همه آرزوي اوست .با نزديك شدن يه روز فارغ التحصيلي مرد جوان دائما به دنبال علايمي حاكي از خريد ماشين بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصيلي پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت كه چقدر از داشتن چنين فرزندي به خود مي بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هديه اي را كه بسيار زيبا پيچيده بود به دست او داد. مرد جوان كنجكاو والبته با نوعي احساس نا اميدي هديه را كه يك انجيل جلد چرمي دوست داشتني بود باز كرد . با ديدن هديه مرد جوان از كوره در رفت صدايش را بلند كرد وبا عصبانيت گفت : با اين همه پولي كه داري فقط يك انجيل به من مي دهي ؟ ومانند گردبادي خشمگين خانه را ترك گفت وانجيل مقدس را در آنجا باقي گذاشت . سالهاي بسياري گذشت ومردجوان موفقيت هاي بسياري در راه تجارت كسب كرد . در همين سالها تلگرامي با اين مضنون دريافت كرد كه پدرش درگذشته وهمه دارايي خود را به او واگذار كرده است واو بايد هرچه زودتر به خانه پدري رفته وبه امور رسيدگي كند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصيلي نديده بود . وقتي به خانه پدري رسيد ناگهان غم وپشيماني بردلش نشست . به بررسي اوراق بهادار پدر پرداخت ودر ميان آنها انجيلي را كه هنوز به همان نويي همان طور كه او آن را سالها پيش باقي گذاشته بود پيدا كرد در حالي كه قطرات اشك به روي گونه هايش سرازير شده بود كتاب مقدس را باز كرد وبه ورق زدن پرداخت در حالي كه مشغول خواندن آيه هاي آن بود ناگهان يك سوييچ اتومبيل كه در پاكتي در پشت آن قرار داشت به زمين افتاد روي آن نام طرف معامله نوشته شده بود واين نام مالك اتومبيل اسپورت مورد علاقه او بود همچنين روي ان تاريخ روز فارغ التحصيلي او واين لغات درج شده بود به طور كامل پرداخت گرديدمنبع

  3. چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدندكه گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيستند شما به زودي خواهي مرد. دو قورباغه اين حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر مدام مي گفتند كه دست از تلاششان بر دارند چون نميتوانند از گودال خارج شوند وخيلي زود خواهند مرد.
    بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سرانجام از آن بالا پرت شدو مرد.
    اما قورباغه ديگر با تمام و جود براي بيرون آمدن تلاش مي كرد هرچه بقيه ي قورباغه ها فرياد ميزدند كه تلاش بيشتر فايده اي ندارد او مصممتر ميشد. تا اينكه از گودال خارج شد.
    وقتي بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيد:" مگرتو حرفهاي ما را نمي شنيدي؟ "
    معلوم شد كه قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق ميكنند.   منبع

  4. بچه اي كه اخلاقي خوبي نداشت. .پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت كه هر بار عصباني مي شود بايد به ديوار ميخ بكوبد.
    روز اول پسر بچه40 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته بعد همانطور كه ياد مي گرفت عصبا نيتش را كنترل كند
    تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمترمي شد.او فهميد كه مهاركردن عصبانيتش آسانتر از كوبيدن ميخها بر ديوار است.............
    او اين نكته را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد كرد كه ازاين به بعد هر روز وقتي توانست عصبا نيتش را كنترل كند يكي از ميخهارا از ديوار بيرون آورد.
    روز ها گذشت و پسر بچه سرانجام توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است پدر بچه را گرفت وبه كنار ديوار برد و گفت:"پسرم! تو كار خوبي انجام دادي.اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن.
    ديوار هرگز مثل گذ شته نميشود.وقتي تو در هنگام عصبا نيت حرفهاي بدي ميزني آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند. تو ميتواني چاقويي در دل انسان فرو كني وآن را بيرو ن آوري. اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده هي ندارد آن زخم سرجايش است. زخم زبان هم به اندازه ي زخم چاقو درد ناك است."   منبع

  5. مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار،کمی در هوا پرواز می کرد.
    سالها گذشت و عقاب پیر شد.
    روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
    عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟"
    همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم."
    عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.   منبع

  6. خردمند چینی پیری در دشت پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.پرسید:چرا می گریی؟
    چون به زندگی ام می اندیشم،به جوانیم، به زیبایی که در آینه می دیدم، و به مردی که دوست داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.
    مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ،به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید.و پرسید:در آنجا چه می بینید؟
    خردمند پاسخ داد:دشتی از گل سرخ.خداوند،آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشید،بسیار سخاوتمند بود .می دانست در زمستان ،همواره میتوانم بهار را به یاد آورم...و لبخند بزنم.  منبع

  7.  شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
    صورتحساب:
    تميز كردن باغچه 500 تومان
    مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان
    مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان
    بيرون بردن سطل زباله 500 تومان
    نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان
    جمع بدهي شما به من 3000 تومان
    مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
    بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
    بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
    بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرك شوي ، هيچ
    بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
    و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
    وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد
    قلم را برداشت
    و زير صورتحساب نوشت :
    قبلا به طور كامل پرداخت شده. منبع

  8. وقتي آقا خان بوذر جمهري شهردار تهران بود, از دربار نامه اي به وي رسيد با اين مضمون: مطالب ضد و نقيضي درباره فلان موضوع به ما مي رسد. لازم است درباره صحت و سقم آن اطلاع لازم را بدهيد.
     شهردار هر چه درباره صحت و سقم فكر كرد چيزي به عقلش نرسيد. بالاخره در نامه جوابيه براي ادعاي فضل چنين نوشت: مدتي است كه از " صحت" و " سقم " هيچ گونه خبري در دست نيست. به مامورين شهرباني دستور داده شده كه هر جا اين دو نفر را يافتند فورا آنها را دستگير كرده و نزد اينجانب بياورند تا اقدام لازم درباره آنها بعمل آيد. منبع

  9. امان از لجبازي... در دوران امام صادق«ع»، شخصي براي خودش ادعاهايي داشت و به اطرافيانش گفته بود اعمال خود را برخلاف آنچه (امام) جعفرصادق«ع» انجام مي دهد به جاي آوريد، يكي از اطرافيان پرسيد، در سجده چشمانمان را باز بگذاريم يا ببنديم؟ و او در پاسخ گفت؛ تحقيق كنيد اگر او چشمانش را در سجده باز مي گذارد شما ببنديد و اگر مي بندد شما باز بگذاريد و فعلاً تا قبل از روشن شدن نتيجه تحقيق، احتياطاً يك چشمتان را باز بگذاريد و يكي را ببنديد!!  منبع

  10. دوبرادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند،یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود خود را با هم نصف می کردند،یک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت:درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم،ولی او خانواده ی بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد،یک کیسه پر از گندم رابرداشت ومخفیانه به انبار برد وروی محصول او ریخت. در همین اثنا برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد وگفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم.من سروسامان گرفته ام،ولی او هنوز ازدواج نکرده است و باید آینده اش تامین شود بنابراین شب که شد کیسه ای پر از گندم برداشت ومخفیانه به انبار برد و روی محصول او ریخت.سالها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره ی گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است،تا آن که در یک شب تاریک،دو برادردر راه انبار به یکدیگر برخورد کردند،آنها مدتی به هم خیره شدند و سپس بدون اینکه حرفی بزنند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. منبع